سلام من اومدم. اوه اوه چه گردو خاکی گرفته خلوتم.

چقدر دلم واسه اینجا تنگ شده بود... واسه شهرم واسه اتاقم واسه خاطرات قشنگی که دارم همون

خاطراتی که بقول تو چه تلخو شیرین دست نخورده باقی می مونن...

راستش اصلا وقت نمیشد که بیام چیزی بنویسم ولی حالا بعد از۲ ماه دوباره مینویسم از چیزایی که

اتفاق افتاد از اتفاقایی که میوفته.

راستی هنوز وقتی قاصدک  میبینی یه آرزو تو دلت میکنیو بعد فوتش کنی؟ یا دیگه این ذوق و شوق

کودکانه تویه این همه شلوغی گم شد ه...

 

 

قاصدکی روی سنگ فرش خیابان

در انتظار یک دست ، یک فوت...

این همه رهگذر..

کسی پیامی ندارد برای کسی؟

قصه این همه تنهایی را

قاصدک به کجا خواهد برد؟

 


 

نوشته شده توسط الهام در یکشنبه سی و یکم تیر 1386 ساعت 14:58 موضوع | لینک ثابت