سلام . امروز سینزدهم چقدر زود تعطیلات تموم شد من دو روز دیگه باید برگردم

مشهد ولی هنوز  طرح هامو نکشیدم  تحقیقم نصفه ست پلان هامو کامل نکردم 

از همه بدتر اینکه باید برم جلوی ساختمونا طرحشونو بکشم . حالا یه بچه بامعرفت

بهم قول داده که برام بکشه

البته تنبل نیستم  مسافرتمون بنا به دلایلی طولانی شد بعد هم که برگشتیم مثل

خاله بازی هی ما می رفتیم هی اونا می اومدن عید دیدنی 

حالا این شعر قشنگو می نویسم تا روحیه بگیرم واسه انجام

کارام و تقدیمش می کنم به شما دوستای گلم

 نشانی
خانه دوست کجاست ؟ در فلق بود که پرسید سوار
 آسمان مکثی کرد
رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت نرسیده به درخت
کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی است
می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سر بدر می آرد
 پس به سمت گل تنهایی می پیچی
دو قدم مانده به گل پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی
و ترا ترسی شفاف فرا می گیرد
در صمیمیت سیال فضا خش خشی می شنوی
کودکی می بینی
رفته از کاج بلندی بالا جوجه بردارد از لانه نور
 و از او می پرسی
خانه دوست کجاست؟


 

نوشته شده توسط الهام در دوشنبه سیزدهم فروردین 1386 ساعت 2:0 موضوع | لینک ثابت