به خاطر تو
در باغهاي سرشار از گلهاي شكوفنده
من
از رايحه بهار زجر مي كشم !


چهره ات را از ياد نبرده ام 
دستانت را به خاطر دارم
راستي ! چگونه لبانت مرا مي نواخت ؟!


به خاطر تو
پيكره هاي سپيد پارك را دوست دارم
پيكره هاي سپيدي كه
نه صدايي دارند
نه چيزي مي بيننند !


صدايت را فراموش نكرده ام
صداي شادت را !
چشمانت را از ياد نبرده ام .


با خاطرات مبهمم از تو
چنان آميخته ام
كه گلي با عطرش !
مي زنيم
با دردي چونان زخم !
اگر بر من دست كشي
بي شك آسيبي ترميم ناپذير خواهيم زد !


نوازشهايت مرا در بر مي گيرد
چونان چون پيچكهاي بالارونده بر ديوارهاي شادی !


من عشقت را فراموش نكرده ام 
هنوز
پشت هر پنجره اي
چون تصويري گذرا
مي بينمت !


به خاطر تو
عطر سنگين تابستان
عذابم مي دهد !

به خاطر تو
ديگر بار
به جستجوي آرزوهاي خفته بر مي آيم :
شهابها !
سنگهاي آسماني...

و تو از آن سوی افق ها می آیی...

 


 

نوشته شده توسط الهام در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 ساعت 13:10 موضوع | لینک ثابت