۸ مهر سال گذشته یکی بهم گفت که این روز یکی از مهمترین روزای زندگیشه...
یکی بهم یه دفترچه خاطرات داد که رو صفحه اولش نوشت برام:
اگر دورم ز دیدارت دلیل بی وفایی نیست وفا آنست که همیشه نامت زیر لب دارم
حالا معنی وفارو میفهمم حا لا که اصلا" یادش نمیاد...
یکی ازم قسم گرفت که تنهاش نذارم....
یکی برام نوشت اگر کسی تو را آن طور که میخواهی دوست ندارد به این معنی
نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد...
حالا معنی دوست داشتنم می دونم ...
.....
شکلاتی در دستش گذاشت ... گفت دوست
آره دوست..
تا کی؟
دوستی که تا نداره...
خیلی خوب تا همیشه تا آخر دنیا ...
نه نه دوستی که تا نداره...
حالا با شکلا تات چی کار کردی ؟ داری؟ شاید هم خیلی وقته که دور شون انداختی
حالا همه چیز عوض شده ... تو .. من... همه ...
اما یه چیز هنوز سر جاشه ... یه چیز ابدی برای من...
هر شروعی یه پایانی داره اینم پایان ما...
نوشته شده توسط الهام در چهارشنبه نوزدهم مهر 1385 ساعت 13:47 موضوع | لینک ثابت
قلب تو دیگر ترانه قلب مرا در شادی و اندوه
نخواهد شنید آنگونه که می شنید.
دیگر پایان راه است...
ترانه من در دور دستها ، در دل شب سفر میکند
جایی که دیگر تو در آن نیستی...
از تو گسسته ام دیگر
و آتش درونم را آرامشی ست اینک
دشمن جاودانیم اکنون باید یاد بگیری
چگونه با تمامی قلب عاشق باشی
من اینک رها شده ام، با زندگی آسوده
خوابی سنگین خواهم کرد
تا شهرت با هیابانگ کر کننده خود
سپیده دمان برایم شادی آورد
نه نیاز به دعایت دارم، نه انتظار نگاهی به وداع
باد های نرم، التهاب دل را فرو می نشاند
و برگ های پاییزی آن را می پوشاند
جدائی از تو هدیه ای ست و فراموشی تو نعمتی
نوشته شده توسط الهام در سه شنبه یازدهم مهر 1385 ساعت 12:1 موضوع | لینک ثابت
جدایی تاریک است، سهم خود را از آن می پذیرم
تو چرا گریه می کنی؟
دستم را در دست خود بگیر و بگو که در یادم خواهی بود
قول بده سری به خواب هایم بزنی
من و تو چون دو کوه، دور از هم، جدا از هم
نه توان حرکتی ،نه امید دیداری
آرزویم اما این است که
عشق خود را با ستاره های نیمه شبان به سویم بفرستی...
نوشته شده توسط الهام در شنبه یکم مهر 1385 ساعت 13:14 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY