آتشی بود و فسرد
رشته ای بود و گسیخت
دل چو از بند تو رست
جام جادویی اندوه شکست
آمدم تا به تو آویزم
لیک دیدم که تو آن شاخه ی بی برگی
لیک دیدم که تو بر چهره امیدم
خنده ی مرگی
وچه شیرین است
بر سر گور تو ای عشق نیاز آلود
پای کوبیدن
وچه شیرین است
از تو ای بوسه ی سوزنده ی مرگ آور
چشم پوشیدن
وچه شیرین است
از تو بگسستن و با غیر تو پیوستن
در بر روی غم دل بستن
که بهشت اینجاست
به خدا سایه ی ابر و لب کشت اینجاست
نوشته شده توسط الهام در سه شنبه سی ام خرداد 1385 ساعت 19:35 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY