تبليغاتX
خلوت الهام خانم

تو به من خندیدی و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم.

باغبان از پس من تند دوید سیب را در دست تو دید

غضب آلوده به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی

 و هنوزسال هاست که در گوش من آرام آرام

 خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق این پندارم

که چرا خانه کوچک ما سیب نداشت

 


 

نوشته شده توسط الهام در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385 ساعت 12:47 موضوع | لینک ثابت


 
اون هیچ دلیلی نمی تونه پیدا کنه که بذاره بره
 
اون نمیتونه جوابی یرای سوال هاش پیدا کنه
 
و زمانی که تنهایی قدم میزنه تنهایی... !.
 
بعضی وقتا از خواب بیدار میشه و گریه میکنه و بعضی وقتا فریاد می زنه
 
چون تو برای مدتی مال اون بودی.
 
اون هر روز به یه عکس فکر می کنه
 
لحظه ها پس از لحظه ها
 
شادی ها پس از شادی ها
 
اون فقط یه عکس از همه ی این چیز ها تو ذهنش داره
 
لطفا بهش بگو چه اتفاقی افتاد که همه چیز تغییر کرد
 
بعضی وقتا از خواب بیدار میشه و گریه میکنه و بعضی وقتا فریاد می زنه
 
چون تو برای مدتی مال اون بودی
 
براش سخته
 
چون تو مال اون بودی.
 
اون نمی تونه دلیلی پیدا کنه که نشون بده عشقش دروغه
 
تا فراموش کردن رو براش راحت تر کنه
 
تا بتونه فرداشو عوض کنه.
 
تو مال اون بودی


 

نوشته شده توسط الهام در پنجشنبه دهم فروردین 1385 ساعت 13:14 موضوع | لینک ثابت