هیاهو شروع خواهد شد
اکنون مردم قیام می کنند و پلکان را می شکنند
وقتی که می فهمند رومئو و ژولیت هرگز یکدیگر را دوست نداشتند
آنها فقط نقش بازی می کنند
تنها نقاب عشق به چهره دارند ، و تنها لباس زیبا پوشیده اند
اما رومئو و ژولیت هرگز یکدیگر را دوست نداشتند...
و این تنها بازی نقابهاست...
یک بازی بی نقص و عالی
اما فقط بازی و دیگر هیچ...
در زندگی راستین کسی نقاب ها را نمی بیند
و اشتباه بزرگ همین جاست
هیچکس نمی داند که آن ژولیت زیبا
تنها نقابی به چهره دارد
و ژولیت راستین اسیر و فریب خورده
با دهانی بسته، پنهان شده است...
با این آواز زیبای بلبل
من نمی توانم جلوی اشکهایم را بگیرم
چرا همه نمایشها چنین غم انگیز تمام می شوند؟
چرا عاشقان یکدیگر را به جنون می کشانند؟
چرا در این جهان کسی به کس دیگر نمیرسد؟
نوشته شده توسط الهام در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384 ساعت 12:13 موضوع | لینک ثابت
برای زیبا دیدن نیازی نیست تمام زیبایی ها یک جا جمع شوند
دوست دارم پاهایم خار های لب ساحل را هم تجربه کند
در یای وحشی را ببینم ، با نسیم بازی کنم
موج ها را معنی کنم، شبی را در بیا بان صبح کنم
با آتشی روشن و یک غزل از دیوان حافظ
موهایم را به ساحل بسپارم تا عشق بازی طبیعت را کامل کنم
شب ها ستاره ها را شمردن و به ماه خیره شدن
زیر باران رقصیدن و دعا کردن
گرمای خورشید را حس کردن و تن به خطر سپردن
رد چشمه ای را گرفتن تا به دریا رسیدن
در موج گم شدن آن قدر رفتن که هیچ کس حتی ساییه ای از تو نیابد
لذت یک دشت بزرگ با یک بادبادک در دست و فریاد شادی سر دادن
دوست دارم با طبیعت یکی شوم
آن گاه که با طبیعت یگانه شوی جز حقیقت نخواهی یافت
نوشته شده توسط الهام در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384 ساعت 12:43 موضوع | لینک ثابت
در سپری کردن روزهای حیات،لطفی در حق خودت بکن : تأملی به خرج بده
و همه چیز را واقعآ ببین. هم اکنون لحظه ای درنگ به خرج بده تا ببینی که در
اطرافت چه می گذرد و تو درست در کجا هستی. ممکن است چیزی جالب
توجه و بسیار عالی را از دست بدهی.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
فرصت ها ...، گاه به صورت بدبختی يا شکست موقت ظاهر می شوند
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
خوشبینی چارچوبی نویدبخش از ذهن است که می تواند کتری تا گلو پر
شده از آب داغ را به ترنم وادارد
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
اگر حقیقتآ آینده را می شناختیم، رفتارمان را، از بسیاری جهات، تغییر می
دادیم. حالا که نمی دانیم، فقط به راهمان ادامه می دهیم و فراموش می
کنیم که فاجعه ممکن است هر لحظه رخ نماید.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
تلخ ترین اشک هایی که بر سر گورها ریخته می شود، به جهت کلماتی
ناگفته و کارهایی انجام نداده است.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ما هرگز نمی توانیم بدانیم چه می خواهیم، زیرا تنها یک بار زندگی می کنیم
حتی نمی توانیم آن را با زندگی قبلی مان مقایسه کنیم، نه آنکه با زندگی در
پیش رو کامل کنیم.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
آنطور که سایه زاییده نور است،شادی زاییده غم. و پی در پی مهمان
ناخوانده ما در طول سفر.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
هر وقت از تو خواستم دستم را بگیری،بگیر نه هر وقت فرصت کردی. شاید
آن وقت من فرصت نکردم دست تو را بگیرم.
نوشته شده توسط الهام در چهارشنبه دهم اسفند 1384 ساعت 12:31 موضوع | لینک ثابت
می خواهم به خواب روم به خواب سیبها
می خواهم غوغای گورستان را پس پشت نهم
می خواهم به خواب روم، به خواب کودکی که می خواست دل از آب های آزاد برکند.
نمی خواهم بشنوم که لاشه ها، خون از دست نداده اند
و دهان پوسیده هنوز، از پی آب است
نمی خواهم آشنا شوم با شکنجه گیاهان
یا با دهان گزنده ماه پیش از سپیده دمان
می خواهم لحظه ای به خواب روم
لحظه ای، دقیقه ای ،قرنی...
اما همه می باید بدانند که من نمرده ام
باید بدانند که من رفیق ساده ی باد غربی ام
و سایه گسترده اشکهای خویش
مرا به حجابی از سپیده می پوشانند
مشتی مورچه بر من می افشانند
وکفشهایم را در آب می خیسانند
چرا که می خواهم به خواب روم، به خواب سیبها
می خواهم گریه ای بیا موزم که منزه ام کند از خاک
تا شبیه کودک تاریکی شوم که می خواست دل از آبهای آزاد بر کند
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
بار ها در دریا از دست داده ام خود را
با گوشی پر از گلهای نوچیده شاداب
با زبانی پر از عشق و انتظار مرگ
خود را از دست داده ام در دریا
آنچنان که در قعر کودکی ام گم می شوم
کسی نیست تا به بوسه ای
مردمان بی چهره را از خاطر بزداید
کسی نیست تا با نوازش کودکی
فک صامت اسب ها را به خاطر نیاورد
چرا که گل های سرخ پیشانی
چشم اندازی از استخوان می جویند
و دست آدمیان
چاره ای به جز پیروی از ریشه های زیر خاکشان نیست
آنچنان که من به عمق کودکی ام خود را
از دست می دهم در دریا
و می روم بی هراس آب تا مرگ منوری مرا بسوزاند
نوشته شده توسط الهام در شنبه ششم اسفند 1384 ساعت 12:27 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY