تبليغاتX
خلوت الهام خانم

نه نمی خواهم ببینمش

روزگاری که دیر و دور هم نبود  دیدمش

  غرق در خون و معطر  

گفتمش تا ابد رنگ این سینه سیاه است

گذشت و گذشته است آن روز و روزها 

اما همیشه موسم اسفند

که بهار دل دل میکند برای آمدن و نیامدن

با تو بی نبود تو می شنوم از خود

نه نمی خواهم ببینمش         


 

نوشته شده توسط الهام در شنبه بیست و نهم بهمن 1384 ساعت 12:40 موضوع | لینک ثابت


هر آنچه که هستی ، بهترین باش

اگر نمیتوانی بلوطی بر فراز تپه ای باشی

بوته ای در دامنه ای باش

ولی بهترین بوته ای باش که در کناره راه میروید

اگر نمیتوانی درخت باشی ، بوته باش.

اگر نمیتوانی بوته ای باشی ، علف کوچکی باش

چشم انداز کنار شاهراهی را شادمانه تر کن.

اگر نمیتوانی نهنگ باشی ، فقط یک ماهی کوچک باش

ولی بازیگوش ترین ماهی دریاچه باش.

همه ما را که ناخدا نمیکنند ، ملوان هم میتوان بود.

در این دنیا برای همه ما کاری هست

کارهای بزرگ ، کارهای کمی کوچک

و آنچه که وظیفه ماست ، چندان دور از دسترس نیست.

اگر نمتوانی شاهراه باشی ، کوره راه باش

اگر نمیتوانی خورشید باشی ، ستاره باش.

بابردن و باختن ، اندازه ات نمیگیرند

هر آنچه که هستی ، بهترین باش.



 

نوشته شده توسط الهام در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384 ساعت 17:59 موضوع | لینک ثابت



روزی که آمدی

باران بارید

روزی که رفتی

حالا دوباره باران می بارد

می آیی یا می روی؟

اسمت روی شن های ساحل
 
هنوز باقیست

و می روی...


 


 

نوشته شده توسط الهام در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384 ساعت 15:57 موضوع | لینک ثابت