من مسافری نیستم

که سبکبار از کنار دلت بگذرد و بعد

فراموشم کنی

همیشه روی قلبت می تپم

شاید روزی

از کنارم نگذری

 


با من به آن ستاره بیا

به آن ستاره ای که هزاران سال

از انجماد خاک و مقیاس پوچ زمین دور است

و هیچکس در آن جا از روشنی نمی ترسد

 

تو کیستی که بدینسان

ردای بلند شعرم را

بر شانه های آرامشت می افکنم

کیستی که قناری های شاد کلامم

به سوی تو پرواز می کنند

گهواره های عشق

با ترانه ی دستانت می بالند

با کدام سرود به پیشواز تو آیم؟

ای بهار همیشه، با کدام نگاه...

 

رسم تو رفتن است

هر کجا که می خواهی برو

اما من تو را در قلب خود

همیشه نگه خواهم داشت

هر کجا که می خواهی برو

بدان که از قلب من

پا بیرون نخواهی گذاشت

 

هزار بار تو را مرور کردم

از آخرین باری که دیدمت

تو می دانی که خط عمر من

به پلک های تو متصل است

و هر بار که چشم بر هم میزنی

من متلاشی می شوم

مبادا دیگر پنجره چشمهایت را

به رویم باز نکنی...


 

نوشته شده توسط الهام در یکشنبه چهارم دی 1384 ساعت 12:16 موضوع | لینک ثابت