سیاهی چشمانت شکارگاه من است
چونان ستارگان کوچک
و چهره ات،راه شیری را ماند
فقط به خاطر چشم های تو
شکار می شوم ای شاهزاده ای کوچک![]()
و آهسته آرام می گیرم
در تاریکی، تاریکی بی رد...
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
به خاطر داشته باش که فقط یک زمان اهمیت دارد و آن اکنون است، زیرا فقط در این زمان است که ما می توانیم بر خود حاکم باشیمو مهمترین شخص کسی است که با او هستی،زیرا هیچکس نمی داند آیا هرگز با شخص دیگری سرو کار خواهد داشت یا نه . و مهمترین کار این است که به آن شخص نیکی کنی زیرا انسان فقط به همین دلیل به جهان آمدهه است
لئوتولستوی
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
آیا نمی خواهی مرا اهلی کنی![]()
او روزنامه اش را خواند ، غذا را سفارش داد آن را با نوشابه اش خورد ، سپس بلند شد و بی آنکه چیزی بگوید رفت... ومن هنوز صدای خودم را می شنیدم: آیا نمی خواهی مرا اهلی کنی؟
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
از دورها و دورها می آیی![]()
و فقط یک چیز یک چیز کوچک
در زندگی من جا به جا می شود
این که دیگر بدون تو در هیچ کجا نیستم![]()
نوشته شده توسط الهام در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384 ساعت 17:19 موضوع | لینک ثابت
من برای تو و ماه آواز خواندم![]()
اما تنها ماه آواز مرا به خاطر سپرد![]()
من آواز خواندم و این نغمه های بی پروا
رها از قلب و حنجره
اگر تنها در یاد ماه مانده باشد
باز هم لطف بزرگی است![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
عاشقان در این دنیا کاری نمی کنند
مگر اینکه میان صخره ها بنشینند
و به پژواک صدای عاشقانه خود گوش دهند
صدایی که می گوید: آیا تو هم به من فکر می کنی
همان قدر که من به تو فکر می کنم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
از عشق الهام بگیر اما با واقعییت زندگی کن . این تنها راه آرامش است.
نوشته شده توسط الهام در دوشنبه بیست و یکم آذر 1384 ساعت 19:33 موضوع | لینک ثابت
روزي دوباره کبوترهايمان را پيدا خواهيم کرد
و مهرباني دست زيبايي را خواهد گرفت
روزي که کمترين سرود بوسه است
روزي که ديگر درهاي خانه اشان را نمي بندند
قفل افسانه اي ست
و قلب براي زندگي بس است
روزي که معناي هر سخن دوست داشتن است
تا تو به خاطر آخرين حرف دنبال سخن نگردي
روزي که آهنگ هر حرف زندگي است
تا من به خاطر آخرين شعر رنج جستجوي قافيه نبرم
روزي که هر لب ترانه اي ست
تا کمترين سرود بوسه باشد
روزي که تو بيايي، براي هميشه بيايی
و مهرباني با زيبايي يکسان شود
روزي که ما دوباره براي کبوترهايمان دانه بريزيم
و ان روز را انتظار مي کشم
حتي روزي که ديگر نباشم
**********************************
حقیقت دارد
تو را دوست دارم
در این باران
می خواستم تو
در انتهای خیابان نشسته باشی
من عبور کنم
سلام کنم
لبخند تو را در باران می خواستم
می خواهم تمام لغاتی را می دانم
برای تو به دریا بریزم
دوباره متولد شوم
دنیا را ببینم
رنگ کاج را ندانم
نامم را فراموش کنم
دوباره در آینه نگاه کنم
ندانم پیراهن دارم
کلمات دیروز را امروز نگویم
خانه را برای تو آماده کنم
برای تو یک چمدان بخرم
تو معنی سفر را از من بپرسی
لغات تازه را از دریا صید کنم
لغات را شستشو دهم
آنقدر بمیرم
تا زنده شوم.
نوشته شده توسط الهام در دوشنبه بیست و یکم آذر 1384 ساعت 11:30 موضوع | لینک ثابت
.
نگاه کن که غم درون دیده ام
چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سایه سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب می شود
نگاه کن
تمام هستیم خراب می شود
شراره ای مرا به کام می کشد
مرا به اوج می برد
مرا به دام می کشد
نگاه کن
تمام آسمان من
پر از شهاب تو می شود
تو آمدی ز دورها و دورها
ز سرزمین عطرها و نورها
نشانده ای مرا کنون به زورقی
زعاجزها زابرها بلورها
مرا ببر امید دلنواز من
ببر به شهر شعرها و شورها
به راه پر ستاره می کشانیم
فراتراز ستاره می نشانیم
نگاه کن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چین برکه های شب شدم
چه دور بود پیش از این زمین ما
به این کبود غرفه های آسمان
کنون به گوش من میرسد
صدای تو
صدای بال برقی فرشتگان
نگاه کن که من به کجا رسیده ام
به کهکشان به بیکران به جاویدان
کنون که آمدیم تا به اوجها
مرا بشوی با شراب موجها
مرا بپیچ در حریر بوسه ات
مرا بخواه در شبان دیر پا
مرا د گر رها مکن
مرا از این ستاره ها جدا مکن
نگاه کن که موم شب براه ما
چگونه قطره قطره آب می شود
صراحی سیاه دیدگان من
به لای لای گرم تو
لبالب از شراب خواب می شود
به روی گاهواره های شعر من
نگاه کن
تو میدمی و آفتاب می شود.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
به تو سلام می کنم ، کنار تو می نشینم
و در خلوت تو ، شهر بزرگ من بنا می شود
اگر فریاد مرغ و سایه علفم
در خلوت تو این حقیقت را باز می یابم
خسته، خسته از راه کوره های تردید می آیم
چون آئینه ای از تو لبریزم
هیچ چیز مرا تسکین نمی دهد
نه ساقه ی بازوهایت نه چشمه های تنت
بی تو خاموشم ، شهری در شبم
تو طلوع می کنی
من گرمایت را از دور می چشم و شهر من بیدار می شود
با غلغله ها، تردیدها،تلاش ها و غلغله مردد تلاشهایش
دیگر هیچ چیز نمی خواهد مرا تسکین دهد
دور از تو من شهری در شبم ای آفتاب
و غروبت مرا می سوزاند
من به دنبال سحری سرگردان می گردم
تو سخن می گویی من نمی شنوم
تو سکوت می کنی من فریاد می زنم
با منی با خود نیستم
و بی تو خود را در نمی یابم
دیگر هیچ چیز نمی خواهد نمی تواند تسکینم دهد
حقیقت بزرگ است و من کوچکم، با تو بیگانه ام
فریاد مرغ را بشنو
سایه علف را با سایه ات بیامیز
مرا با خودت آاشنا کن ،بیگانه من
مرا با خودت یکی کن
نوشته شده توسط الهام در سه شنبه پانزدهم آذر 1384 ساعت 17:19 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY