تبليغاتX
خلوت الهام خانم

تو را دوست خوا هم داشت، آن چنان که خود را  حتی اگر  همه عشاق را دیوانه

بخوانی و عشق را قصه ای بی انجام من تو را دوست خواهم داشت. بیشتر از آنچه

خود را .


اگر فرصت بود کیمیای تو مرا طلا می کرد . اما فرصت نبود ... تو رفتی و من طلا نشدم

و کسی راز کیمیای تو را نفهمید .

 

 


 

نوشته شده توسط الهام در دوشنبه سی ام آبان 1384 ساعت 17:8 موضوع | لینک ثابت


 

در بهار سبز عاشق شدم

  تا برگ ریز پاییز

ولی اکنون که برگها می پژمرند

چگونه می توان هنوز عاشق ماند؟

قلب آدمی کوچک است

کوچک تر از آنکه عشق و سرما و گرسنگی

با هم در آن جای  بگیرد

در روز های آفتابی  عاشق شدم

تا آخرین روزهای تابستان

ولی اکنون که برفها  می درخشند

چگونه می توان هنوز عاشق بود؟

نه

راه عشق و رنج از هم جداست

افسوس

دوستش داشتم

و هرگز باورم نمی شد

که این نیز مثل هر چیز دیگر

خواهد گذشت

و از شیرینی عشق

تنها رایحه ای تلخ

در جان من باقی خواهد ماند


 

نوشته شده توسط الهام در دوشنبه سی ام آبان 1384 ساعت 17:6 موضوع | لینک ثابت